
رهايم مکن !
بايد فراموشكرد
همهي آنچه فراموششدني ست
و همهي آنچه تاكنون از دستمان گريخته است
بايد فراموشكرد زمانِ كجفهميها را
و زمانِ از دست رفته را
يعني كه بايد
فراموش كرد اين ساعتها را
كه گاه زخم ميزنند
با ضربههاي چرا
به قلب سعادت ما
رهايم مکن
من، به تو هديه ميكنم
مرواريدهايِ باران را
كز سرزميني آمده است
كه در آن باران نميبارد
من ميكاوم زمين را
لحظاتي پس از مرگام
تا بپوشانم اندامت را
با قطعههايي از طلا و نور
من سرزميني را ميسازم
كه در آن عشق فرمانرواست
كه در آن عشق حكمرواست
كه در آن تو ملكهاش باشي
رهايم مکن
من، برايت واژگاني سودايي
ميآفرينم
تا تنها تو آنها را درك كني
من، با تو سخن ميگويم
با واژگاني دلداده
كه دوبار افروختگي قلبهايشان
را ديدهاند
من، برايت بازميگويم
داستانِ آن شاهي را
كز نديدنات
جان سپرد.
رهايم مکن
!
رهايم مکن
بارها ديدهايم
فورانِ آتش را
از آتشفشاني پير
و ما نيز انگاشتيم كه پير شدهايم.
و باز آشكار شد
زمينهاي سوخته
كه گندم بسيار ميدادند
چون ماهي پربار
و هنگامي كه شب درميرسد
سرخي و سياهي
با يكديگر نميمانند
چرا كه آسمان ميدرخشد
رهايم مکن
!
رهايم مکن
ديگر نميگريم
ديگر نميگويم
تنها پنهان ميشوم
تا تو را ببينم
كه مي رقصي و مي خندي
تا به تو گوش فرادهم
كه مي خواني و مي خندي
بگذار تا
سايهي سايهات شوم
تا سايهي دستت شوم
يا نه حتي بگذار تا سايهي سگت شوم
اما، اما رهايم مکن!
رهايم مکن!
رهايم مکن!
رهايم مکن!
نظرات شما عزیزان:
|